غول های تاثیرگذار فلسفه اسلامی
4 بازدید
موضوع: فلسفه

نیم نگاهی کلی

۱. ابویوسف کندی (۷۹۹ – ۸۷۳ م) – اولین فیلسوف مسلمان

· باز شدن اندیشه: او نخستین کسی بود که جرئت کرد فلسفه را به زبان عربی منتقل کند. مهم‌ترین باور کندی این بود که «حقیقت هرگز با حقیقت تناقض ندارد»؛ یعنی اگر ارسطو چیزی گفته و قرآن چیز دیگر، ما باید آن را به گونه‌ای تأویل کنیم که با هم سازگار شوند (او این را «تأویل» می‌نامید).
· نظریهٔ عقل: او اولین نظریه‌پرداز «عقل» در اسلام است. می‌گفت عقل انسان سه مرحله دارد: عقلِ بالقوه (هوش خام)، عقلِ بالفعل (هنگامی که فکر می‌کند) و عقلِ مستفاد (هنگامی که حقایق را بی‌واسطه شهود می‌کند).
· جایگاه تاریخی: پلی بود بین جهان باستان و جهان اسلام. هرچند بعدها ابن‌سینا از او پیشی گرفت، ولی راه را برای همه باز کرد.

۲. ابونصر فارابی (۸۷۲ – ۹۵۰ م) – معلم ثانی (بعد از ارسطو)

· باز شدن اندیشه: فارابی اولین کسی است که منطق ارسطو را به طور کامل برای جهان اسلام توضیح داد، به همین دلیل لقب «معلم ثانی» گرفت.
· نظریهٔ مدینهٔ فاضله: او تحت تأثیر افلاطون، جامعهٔ آرمانی را ترسیم کرد. معتقد بود ریاست مدینه باید با «رئیس‌الاول» باشد؛ کسی که هم فیلسوف است، هم پیامبر (چون وحی را دریافت می‌کند) و هم قانون‌گذار. اگر چنین رئیسی نباشد، جامعه به «مدینهٔ جاهله» (نادان)، «فاسقه» (گناهکار) یا «متبدله» (تغییردهنده) تبدیل می‌شود.
· نظریهٔ صدور (فیض): او سلسله‌ای از ۱۰ عقل را طراحی کرد که از خدا (واجب‌الوجود) صادر می‌شوند. عقل دهم، «عقل فعال» نام دارد که وظیفه‌اش دمیدن صورتِ انسانی بر ماده و الهام‌بخشی به ذهن بشر است.

۳. ابوعلی سینا (ابن‌سینا) (۹۸۰ – ۱۰۳۷ م) – شیخ‌الرئیس

· باز شدن اندیشه: بزرگ‌ترین فیلسوف نظام‌گرای اسلام. او فلسفه را به یک ساختمان منسجم تبدیل کرد که تا امروز تدریس می‌شود.
· تفکیک وجود و ماهیت: مهم‌ترین کشفش این است که ما در ذهن می‌توانیم «ماهیتِ اسب» را بدون این که به وجودش فکر کنیم، تصور کنیم. پس ماهیت، عین وجود نیست. وجود، امری «عارضی» (اضافی) بر ماهیت است.
· برهان صدیقین (اثبات خدا): ابن‌سینا گفت ما برای اثبات خدا نیازی به حرکت یا زمان نداریم. ما فقط به «وجود» نگاه می‌کنیم. وجود یا «واجب‌الوجود» است (که نمی‌توان نبودش را تصور کرد) یا «ممکن‌الوجود» (که هم هست و هم نیست). پس باید نهایتاً به یک واجب‌الوجود برسیم که علت همهٔ ممکنات است.
· انسان معلق (آزمون فکری): از شما می‌خواهد فرض کنید در هوا معلق هستید، دست و پایتان قطع شده و هیچ تماسی با بیرون ندارید، اما باز هم به خودتان آگاهی دارید. این یعنی «نفس» (روح) یک امر مادی نیست و با بدن تفاوت جوهری دارد.

۴. امام محمد غزالی (۱۰۵۸ – ۱۱۱۱ م) – حجت‌الاسلام

· باز شدن اندیشه: غزالی ابتدا یک فیلسوف مشاء بود، اما دچار «بحران شکاکیت» شد (چند ماه نتوانست چیزی را یقینی بداند) تا اینکه خداوند نوری در دلش افکند و به عرفان روی آورد.
· نقد علیت (بزرگ‌ترین ضربه به فلسفه): او در تهافت الفلاسفه گفت فیلسوفان (ابن‌سینا) اشتباه می‌کنند که می‌گویند «آتش می‌سوزاند». ما فقط می‌بینیم که آتش هست و سوختن هست، اما علتِ سوختن خودِ خداست که هر لحظه اراده می‌کند آتش، پنبه را بسوزاند. این نظریه بعداً در غرب به «اُکازیونالیسم» (Occasionalism) معروف شد.
· نظریهٔ دو جهان: او می‌گوید عالم، هم از راه عقل شناخته می‌شود و هم از راه قلب (کشف و شهود)، اما راه قلب برتر است، چون عقل نمی‌تواند عشق و معرفتِ بی‌واسطهٔ خدا را درک کند.

۵. ابن‌باجه (آوندپال) (۱۰۹۵ – ۱۱۳۸ م) – فیلسوف اندلسی

· باز شدن اندیشه: او در اسپانیای مسلمان زندگی می‌کرد و تحت فشار حکومت‌های جاهل بود.
· نظریهٔ «انسان متوحد» (تنهای تنها): چون جامعهٔ زمانش را فاسد می‌دانست، گفت یک فیلسوفِ تنها می‌تواند در دل جامعهٔ ناقص زندگی کند، بدون این که با آنها همرنگ شود. او باید به مقام «اتصال به عقل فعال» برسد. این اتصال یعنی نور عقلِ الهی بر قلب او می‌تابد و او حقایق را بی‌واسطه می‌بیند، حتی اگر در کوچه و بازار باشد.
· علم اخلاق: او معتقد بود هدف انسان، سعادت است، اما سعادت فقط در زندگی جمعی به دست نمی‌آید؛ گاهی باید از مردم فاصله گرفت تا به کمال رسید.

۶. ابن‌طفیل (۱۱۰۵ – ۱۱۸۵ م) – داستان‌سرای فیلسوف

· باز شدن اندیشه: کتاب حی‌بن‌یقظان (زنده‌ی پسر بیدار) یک رمان فلسفی است که در آن کودکی در جزیره‌ای خالی از سکنه توسط آهو بزرگ می‌شود.
· قدرت عقلِ صرف: حی (قهرمان داستان) هیچ پیامبری نمی‌بیند و هیچ کتابی نمی‌خواند، اما از راه تجربه (کالبدشکافی حیوانات) و تفکر (تماشای ستارگان) قدم‌به‌قدم به جایی می‌رسد که همهٔ حقیقت را درک می‌کند و حتی به فنا و وصل به خدا می‌رسد.
· نتیجه‌گیری شگفت‌انگیز: وقتی حی به جامعهٔ انسانی می‌رسد، می‌بیند که آنچه عقلِ او کشف کرده، عیناً همان چیزی است که پیامبران گفته‌اند. پس عقل و وحی یکی هستند، اما برای زیستِ اجتماعی، ما به ظاهرِ شریعت نیاز داریم، چون مردمِ معمولی نمی‌توانند آن عمق را تحمل کنند.

۷. ابن‌رشد (۱۱۲۶ – ۱۱۹۸ م) – شارحِ بزرگ ارسطو

· باز شدن اندیشه: در غرب به «آوروئس» معروف است و تأثیر عظیمی بر قرون وسطای مسیحی داشت (توماس آکویناس وامدار اوست).
· دفاع از فلسفه در برابر غزالی: او کتاب تهافت التهافت (تناقض تناقض‌ها) را نوشت و خط‌به‌خط به غزالی پاسخ داد. گفت غزالی فلسفه را نفهمیده است.
· نظریهٔ سه سطح فهم: ابن‌رشد می‌گوید مردم سه دسته‌اند: 
  ۱. عوام (که با خطابه و شعر قانع می‌شوند)، 
  ۲. متکلمان (که با جدل و دیالکتیک کار می‌کنند)، 
  ۳. فلاسفه (که با برهان و منطق محض کار می‌کنند).
  او گفت قرآن برای همهٔ این سه سطح سخن گفته است، پس هیچ تناقضی بین دین و فلسفه نیست؛ بلکه هر کس باید به اندازهٔ فهم خود از دین برداشت کند.
· قدمت عالم: برخلاف غزالی، ابن‌رشد معتقد بود عالم، زنده و دارای حرکت است، اما لزوماً مخلوق در زمانِ خاصی نیست (قدمت عالم را می‌پذیرفت، اما آن را با قدرت خدا منافاتی نمی‌دانست).

۸. شهاب‌الدین سهروردی (۱۱۵۴ – ۱۱۹۱ م) – شیخ اشراق (شیخِ شهود)

· باز شدن اندیشه: انقلابی در فلسفه‌ی اسلامی ایجاد کرد. گفت ابن‌سینا راهش اشتباه است؛ حقیقت را نه با استدلالِ خشک، بلکه با «ذوق و شهود» باید یافت.
· فلسفهٔ نور: هستی را به مراتبِ نور تشبیه کرد. بالاترین نور، «نورالانوار» (خداست) که بی‌نهایت است. بقیهٔ موجودات، پرده‌های نوری هستند که از او فاصله می‌گیرند و تاریک‌تر می‌شوند (تا جایی که به جسمِ تاریکِ ماده می‌رسیم).
· علم حضوری: او میان دو نوع علم فرق گذاشت: علم حصولی (تصویری از شیء در ذهن) و علم حضوری (حضور خودِ شیء در برابر انسان). او گفت مهم‌ترین معرفت، علم حضوری است؛ مثل دردی که شما احساس می‌کنید و نیازی به تعریف ندارد. معرفتِ خدا و نفس، از نوع علم حضوری است.

۹. خواجه نصیرالدین طوسی (۱۲۰۱ – ۱۲۷۴ م) – فیلسوف و دانشمند شیعه

· باز شدن اندیشه: او در دوران حملهٔ مغول می‌زیست و با رصدخانهٔ مراغه، هم ستاره‌شناس بود و هم فیلسوف.
· احیای منطق: مهم‌ترین کارش، بازنویسیِ منطقِ ابن‌سینا در کتاب اساس الاقتباس بود که تا قرن‌ها درسِ اصلی حوزه‌ها بود.
· اخلاق ناصری: او یک کتاب اخلاقیِ سیاسی نوشت که در آن، سیاست را بر پایهٔ عدالت و دوستی می‌دانست. او معتقد بود جامعه مثل یک پیکر است که هر عضوی وظیفه‌ای دارد و «دادگر» (حاکم) باید مثل روح این پیکر باشد که همه را هماهنگ کند.
· جمع مشاء و اشراق: او توانست میان فلسفهٔ استدلالی ابن‌سینا و فلسفهٔ شهودی سهروردی آشتی برقرار کند و راه را برای ملاصدرا هموار سازد.

۱۰. صدرالدین شیرازی (ملاصدرا) (۱۵۷۱ – ۱۶۴۰ م) – صدرالمتألهین (بزرگِ الهی‌دانان)

· باز شدن اندیشه: او را بزرگ‌ترین فیلسوف تاریخِ ایران و اسلام می‌دانند، چون سه جریانِ بزرگ را در هم آمیخت: مشاء (ابن‌سینا)، اشراق (سهروردی) و عرفان (ابن‌عربی).
· اصالت وجود (نه ماهیت): برخلاف ابن‌سینا که می‌گفت وجود عارض بر ماهیت است، ملاصدرا گفت «ماهیت چیزی جز لبهٔ ذهنیِ وجود نیست»؛ آنچه در خارج واقعیت دارد فقط «وجود» است. ماهیت‌ها را ذهن ما می‌سازد.
· حرکت جوهری: بزرگ‌ترین کشفش. می‌گوید نه فقط کمیت و کیفیت اشیا تغییر می‌کند، بلکه جوهرِ ذاتِ ماده نیز در حالِ تغییرِ تکاملیِ دائمی است. یعنی یک سنگ، هر لحظه در حالِ شدت‌یافتنِ وجودیِ خود است تا به موجودِ بالاتری تبدیل شود (نوعی تکاملِ فلسفی قبل از داروین).
· معاد جسمانی: او توانست ثابت کند که در قیامت، انسان هم با روح برمی‌خیزد و هم با یک «بدنِ مثالی» (نه همین بدنِ مادیِ پوسیده)، به طوری که هم منطقِ فلسفی را حفظ کند و هم با ظاهرِ قرآن هماهنگ باشد.

۱۱. علامه سید محمدحسین طباطبائی (۱۹۰۳ – ۱۹۸۱ م) – احیاگر فلسفه در عصر جدید

· باز شدن اندیشه: او در نجف و قم تدریس کرد و فلسفهٔ صدرایی را پس از چند قرن رکود، دوباره زنده کرد.
· نظریهٔ اعتباریات (ساختگی‌های ذهن): بزرگ‌ترین ابتکارش. او فرق گذاشت بین «مفاهیم حقیقی» (مثل سفیدی و سیاهی که در خارج هستند) و «مفاهیم اعتباری» (مثل خوب، بد، مالکیت، ریاست). گفت مفاهیمی مثل اجتماع، حقوق، قراردادها و حتی خوبی و بدیِ اخلاقی، از اعتباراتِ ذهنِ انسان هستند و ریشهٔ عینی در خارج ندارند، اما برای زندگیِ اجتماعی ضروری‌اند (چون عقلِ عملی آنها را جعل می‌کند).
· تفسیر المیزان: او نشان داد که قرآن یک کتابِ فلسفیِ صرف نیست، اما با فلسفهٔ ناب (مخصوصاً اصالت وجود) کاملاً هماهنگ است و بین وحی و عقل هیچ تعارضی نیست.
· روش تدریس: او با طرح پرسش‌های بنیادین (مثل چیست و چرا) فلسفه را از حالتِ تکرارِ کتبِ قدیمی بیرون آورد